قهرمان ميرزا عين السلطنه
5927
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نوشت كه او را در ادارهء قزاقخانه شغلى بدهند . نمىدانم چه علت دارد تمام صاحب منصبان انگليس كه در قزاقخانه رفتهاند بهجاى فرم قزاقى فرم لباس صاحبمنصبان ژاندارمرى را مىپوشند . عكسبردارى از انگليسى و هندى ديروز عصر با اسمعيل خان رفتيم كه چند قطعه [ عكس ] از اردو و سربازهاى انگليسى و هندى برداريم . دم درب عمارت جنرال از سوارهاى گايد ملكهء ويكتوريا قراول بود . تا خواستيم عكس برداريم رئيس آنها كه يك وكيل بود بيرون آمد كمى فارسى مىدانست گفت مرا هم . قبول كرديم . رفت تو و آمد بيرون كفشهاى خود را پاك كرد تكمه و كمر و غيره را مرتب نمود و بعد با اشاره و حرف شرط كرد كه يكى از عكسها را به او بدهيم . اسمعيل خان هم براى آنكه كار بگذرد تندتند مىگفت . چشم ، عكس برداشته شد . وكيل با تملق و التماس گفت من يك رفيق يك دوست با هم عكس . آنقدر دست به ريش كشيد تا ما قبول كرديم . رفت توى باغ دو نفر هندى ديگر بيرون آمدند . آنها هم بنا كردند عمامهها را مرتب نمودن و براى عكس حاضر كردن . پس از ده دقيقه آقاى وكيل بيرون آمد با يك بچه خوشگل ايرانى كه من و اسمعيل خان بىاختيار خنده كرديم . زيرا همهچيز را تصور مىكرديم جز اينكه آقاى هندى بچه خوشگل همراه بياورد . هردو ايستادند و هندى محبوب خود را آرايش مىكرد ، تكمهء سردارى او را مىانداخت . كلاهش را پاك مىكرد كه خيلى اسباب خنده شد . در اين بين آن دو نفر هندى ديگر هم خواستند نزد آنها بايستند . وكيل خشمگين شده با آهنگ رياست و فرمانفرمائى آنها را دور كرد . عكس ديگر برداشته شد . چندين مرتبه گفت يكى به من يكى به اين و با دست به سينهء سوگلى خود مىزد ، آنوقت آن دو نفر ما را چسبيدند و بناى التماس را گذاشتند . اما چون فيلم كوداك خيلى كم است و گران اسمعيل خان گفت تمام شده و راه افتاديم و همانطور خنده مىكرديم . اسمعيل خان گفت من اين پسره را مىشناسم اهل طهران است ، رفيق ميرزا مهدى خان تحويلدار بود . مدتى است مفقود شده و ميرزا مهدى هرچه مىگرديد پيدا نمىكرد . حالا معلوم مىشود وكيل هندى او را نگاه داشته . بايد مطلب را با آب و تابى به ميرزا مهدى گفت .